
گــر مــن ز مي مغانه مـستم هستم
گر کافر و گبر و بت پرستم هستم
هر طايفه اي بمن گــمـاني دارد
من زان خودم چنان که هستم هستم
گر کافر و گبر و بت پرستم هستم
هر طايفه اي بمن گــمـاني دارد
من زان خودم چنان که هستم هستم

من بي مي ناب زيستن نتوانم
بي باده کشيد بار تن نتوانم
من بنده ي آن دمم که ساقي گويد
يک جام دگر بگير و من نتوانم

اين کوزه چو من عاشق زاري بود است
در بند سر زلف نگاري بود است
وين دسته که بر گردن او مي بيني
دستي است که بر گردن ياري بود است
رباعيات حکيم عمرابن خيام

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۳۸۷ ساعت 16:48 توسط مهدی
|
با عرض سلام خدمت مهمانان عزیز و دوست داشتنی من