تبليغاتX
من ترک عشق و شاهد و ساغر نمی کنم

من ترک عشق و شاهد و ساغر نمی کنم

مطالب عرفانی و دینی

سخنی بس گوهر بار برای عارفان

حضرت علی علیه السلام می فرماید:

خنک آن کس که چون سگان زندگی کند. در این حیوان 10 خصلت است که مومن به داشتن آن ها سزاوار است:

1.      آنکه سگ را در میان مردمان قدری نیست و این همان حال مسکینان و بیچارگان است.

2.      آنکه مالی و ملکی از آن او نیست و این همان صفت مجردان است.

3.      آنکه اورا خانه و لانه ای معین نیست و هر کجا که رود رفته است و این علامت متوکلان است.

4.      آنکه اغلب اوقات گرسنه است و این عادت صالحان است.

5.      آنکه اگر او صد تازیانه از دست صاحب خود خورد در خانه ی او را رها نمی سازد و این صفت مریدان است.

6.      آنکه شب هنگام به جز اندکی نمی آرند و این حالت محبان و دوستداران است.

7.      آنکه رانده می شود و ستم می کشد لیکن چون بخوانندش بدون دلگیری بازمی گردد و این نشان فروتنان است.

8.      آنکه بهر خوراک که صاحبش به او می دهد راضی است و این حال قانعان است.

9.      آنکه بیشتر لب فرو بسته و خاموش است و این علامت خائفان است.

10.  آنکه چون بمیرد میراثی به جای نگذارد و این حالت زاهدان است.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم تیر 1389ساعت 14:29  توسط مهدی  | 

سرگذشت درگذشت مولانا

مولانا جلال الدین بلخی، شاعری که در این روزگار نام و اندیشه او مرزهای جغرافیایی را درنوردیده است در 604 ه ق در بلخ متولد شد. 13 سال داشت که رخت سفر بربست و در طول سفر به نیشابور رسید و با عطار دیداری داشت، او سفر خود را پی گرفت تا اینکه علاءالدین کیقباد او را به قونیه دعوت کرد. مولانا در قونیه مورد توجه عام و خاص شد. او در آن شهر ماند تا عاقبت پس از 68سال (قمری) عمر پرتلاطم و تشویش، در ماه جمادی‌الآخر سال ششصد و هفتاد و دوی هجری قمری مولانا در بستر بیماری افتاد و وقت عزیمت آن پیامبر عشق و عرفان از زمین تیره رسید. در همان حال، زلزله نیز بر قونیه در پیچید و روزهای پیاپی زمین را می‌لرزاند و طعمه می‌طلبید. چون مردم از مولانا چاره جستند، گفت : «زمین گرسنه است، دیری نمی‌پاید كه لقمه چربی به دست خواهد آورد! و آنگاه آرام خواهد گرفت».(1)

بالاخره غروب روز یكشنبه پنجم ماه جمادی‌الآخر آن سال (672) ، مصادف با هفدهم دسامبر 1273 میلادی (2) و بیست و ششم آذر ماه خورشیدی، زمین لقمه چربش را بلعید و مردم قونیه شاهد دو غروب شدند؛ یكی غروب خورشیدی كه میلیونها بار غروب و طلوع كرده بود، و دیگر غروب ستاره درخشان عرفان ایران و اسلام، كه تنها یكبار طلوع كرده و 68 سال بر این خاك تیره نور بخشیده بود. اما وی در آن دم می‌رفت تا برای همیشه به غروب جسمانی تن در دهد، بی‌آنكه زمین را از فیض پرتو شعر و شفقت عارفانه خویش تا ابدیت بی‌بهره گذارد.

گویند همسر مولانا در كنار بستر بیماری او می‌گریست و برایش چهارصد سال عمر می‌طلبید. اما او پوزخند زنان می‌گفت : «ما به عالم خاك پی اقامت نیامدیم؛ ما در زندان دنیا محبوسیم، امید كه عنقریب به بزم حبیب رسیم. اگر برای مصلحت و ارشاد بیچارگان نبودی یكدم در نشیمن خاك اقامت نگزیدمی». آنگاه وصیت كرد یارانش را «به تقوای نهان و پیدا كمی خواب و خوراك و سخن، دوری از گناه، مواظبت از روزه و نماز، ترك شهوت علی الدوام و ترك مجالست نادانان و العوام».(3) پس، به سلطان ولد كه شبی چند را نخوابیده ونگران حال پیر و مراد و پدر خویش بود و هر دم بیتابی می‌نمود فرمود : «من خوشم. برو سری بنه و قدری بیاسا». اما حالش خوش نبود و دردی كه گریبان جانش را گرفته بود جز با داروی مرگ مداواپذیر نبود ؛ پس روی به پسر دلبند كرد و آخرین غزل زندگی‌اش را در آخرین لحظات عمر چنین بر لب راند:

رو سر بنه به بالین، تنها مرا رها كن

ترك من خراب شبگرد مبتلا كن

ماییم و موج سودا، شب تا به روز تنها

خواهی بیا ببخشا، خواهی برو جفا كن

از من گریز! تا تو، هم در بلا نیفتی

بگزین ره سلامت، ترك ره بلا كن

ماییم و آب دیده، در كنج غم خزیده

بر آب دیده ما صد جای آسیا كن

خیره‌كشی است، ما را، دارد دلی چو خارا

بكشد، كسش نگوید تدبیر خون بها كن

بر شاه خوبرویان واجب وفا نباشد

ای زرد روی عاشق تو صبر كن وفا كن

دردی است، غیر مردن، آن را دوا نباشد

پس‌من چگونه گویم كاین درد را دوا كن؟

درخواب، دوش، پیری در كوی عشق دیدم

با دست اشارتم كرد: كه عزم سوی ما كن

گر اژدهاست بر ره، عشق است چون زمرد

از برق این زمرد، هین دفع اژدها كن

بس كن كه بیخودم من، ور تو هنر فزایی

تاریخ «بوعلی» گو، تنبیه «بوالعلا» كن(4)

آنگاه با فرا رسیدن غروب آفتاب به اشارت دست آن پیر عشق پاسخ داد و رخت از جهان بر بست، در حالی كه روح پر شورش را در آثار به جا مانده‌اش باقی گذاشت، تا برای قرن ها آتش‌افروز بیشه اندیشه‌ها گردد و آن دعوی‌اش درست آید كه:

نیست عزرائیل را بر عاشقان دست و رهی

عاشقان عشق را هم عشق و سودا می‌كشد! (5)

در تشییع جنازه مولانا نه تنها اكثریت مردم مسلمان قونیه، از خرد و بزرگ، شركت كردند، بلكه عیسویان و یهودیان شهر هم در پی تابوت او مویه می‌كردند. به نوشته سلطان ولد:

مردم شهر از صغیر و كبیر

همه اندر فغان و آه و نفیر

دیهیان هم ز رومی و اتراك

كرده از درد او گریبان چاك

به جنازش شده همه حاضر

از سر مهر و عشق، نز پی بر

اهل هر مذهبی برو صادق

قوم هر ملتی برو عاشق

كرده او را مسیحیان معبود

دیده او را جهود خوب، چو هود

عیسوی گفته اوست عیسی ما

موسی‌ ای گفته اوست موسی ما

مسلمانان را به جای محمد(ص) بود ما را هم به جای عیسی و موسی بود(6). راست گفته بودند، كه انگار او «برای وصل كردن» و صلح امم آمده بود. «وقتی گفته بود كه من با هفتاد و سه مذهب یكی‌ام. مغرضی وی را گفته بود: تو چنین گفته‌ای؟ گفت گفته‌ام. زبان بگشاد و دشنام و سفاهت آغاز كرد كه: ای فلان مولانا بخندید و گفت: با این نیز كه تو می‌گویی یكی‌ام!»(7) . روز دیگری هم كه گرم سماع و مستغرق دیدار گشته بود، ناگاه مستی ترسا به حلقه سماع پیوسته و خود را بیخود وار به حضرت مولانا می‌زد. یاران او را رنجانیدند. فرمود كه شراب او خورده است شما بد مستی می‌كنید؟ گفتند آخر ترساست (= مسیحی) گفت پس چرا شما ترسا (= اهل ترس از خدا) نیستید؟(8)

در مردم دوستی و فروتنی هم چنان بود كه روزی در اوج حرمت و شوكت به آب گرم رفت. یاران پیش دویدند و مردم را بیرون كردند و سیب سرخ و سپید بر آب انداختند. «همانا كه حضرت مولانا در آمد، دید كه مردم به استعجال تمام جامه می‌پوشند و شرمسارانه می‌شتافتند. مولانا بر افروخت و یاران را گفت: آیا جان های این مردم كم ازین سیب است؟ هر یكی از ایشان را سی بهاست، چه جای سیب هاست؟ نه كه مجموع عالم و مافیها برای آدمی است و آدمی برای آن دمی است؟ بگویید تا همگی به آب گرم در آیند تا من نیز به طفیل ایشان توانم در آمدن و لحظه‌ای آسودن».(9)

چنین بود زیستنش، كه در مرگش «جمیع ملل با اصحاب دین و دول حاضر شدند، از یهود و رومی و ترك و تاجیك و عرب. و در پیشاپیش تابوتش قرآن و زبور و تورات و انجیل خوانان» با هم در حركت بودند و كشیشی در توضیح می‌گفت: «مثال مولانا همچون نان است، و همگان را از نان گریزی نیست. و هیچ گرسنه از نان نگریزد. و شما چه می‌دانید كه او كه بود! »(10). خود مولانا هم گفته است:

هفتاد و دو ملت شنوند سر خود از ما

دمساز دو صد كیش به یك پرده چوناییم(11)

از آنجا كه اكثر علما و شیوخ و فقهای قونیه را میل بود كه نمازگزار جنازه مولانا شوند، خود او از پیش تأكید كرده بود كه شیخ صدر‌الدین قونوی شاگرد و شارح نظرات ابن عربی، كه دوست مولانا هم بود بر جنازه‌اش نماز كند. چون شیخ درآمد، معرف وی را «شیخ الاسلام» معرفی كرد. صدر‌الدین گفت: «شیخ الاسلام در عالم یكی بود او نیز برفت. بعد الیوم رشته جمعیت گسیخته شد و زار بگریست. جماعتی از مشایخ گفتند : پیش از این چرا این معنی را نمی‌گفتی؟ گفت برای آنكه دكانهای شما خراب نشود! و جهان به كلی معطل نگردد».(12) بالاخره با نهادن جسم نحیف مولانا در گور، فریاد و نفیر خلق برآمد. یارانش را هم وصف حال و ورد زبان این رباعی بود:

كاش آن روز كه در پای تو شد خار اجل

دست گیتی بزدی تیغ هلاكم بر سر

تا درین روز جهان بی تو ندیدی چشمم

این منم بر سر خاك تو كه خاكم بر سر(13)

كمی پس از درگذشت مولانا یكی از بزرگان نكته سنج قونیه «در مجمع اكابر لطیفه‌ای فرمود كه: در جمیع عالم سه چیز عام بوده، چون به حضرت مولانا منسوب شد خاص گشت. اول كتاب مثنوی است، كه تاكنون هر دو مصرع هم قافیه را مثنوی می‌گفتند، و این زمان چون نام مثنوی گویند عقل به بدیهه حكم می‌كند كه مثنوی مولاناست. دوم، همه علما را مولانا می‌گویند، اما درین حال چون نام مولانا می‌گویند فقط حضرت او مفهوم می‌شود. سوم، هر گورخانه را تربه می‌گفتند، بعد الیوم چون در روم یاد تربه كنند، مرقد مولانا معلوم می‌شود»!. (14)

زهی كه اكنون هم پس از نزدیك به هشتصد سال عموما «مولانا» یعنی جلال‌الدین محمد بلخی، و «مثنوی» یعنی كتاب مثنوی معنوی او. گور مولانا هم كه در شهر قونیه است، از آن زمان تا كنون همچنان آباد و محل زیارت و مثنوی خوانی و رقص صوفیانه و شور و شیدایی است، آكنده از نوای سوزناك نی و پایكوبی و دف ؛ چنان‌كه گویی به پیش‌بینی و یا توصیه خود مولانا عمل شده است، كه می‌گفت: (15)

ز خاك من اگر گندم بر آید

از آن (گر) پس نان پزی مستی فزاید

خمیر و نانوا دیوانه گردد

تنورش بیت مستانه سراید!

اگر بر گور من آیی زیارت

ترا خرپشته‌ام رقصان نماید

میا بی‌دف به گور من زیارت (برادر)

كه در بزم خدا غمگین نشاید

ز نخ بر بسته و در گور خفته

دهان افیون و نقل یار خاید

بدری زان كفن بر سینه بندی

خراباتی ز جانت در گشاید

ز هر سو بانگ چنگ و جنگ مستان

ز هر كاری به لابد كار زاید!

مرا حق از می عشق آفریداست

همان عشقم اگر مرگم بساید

منم مستی و اصل من می عشق

بگو از می به جز مستی چه آید؟

به برج روح شمس‌الدین تبریز

بپرد روح من یكدم نپاید

پی نوشت

1 . افلاكی، مناقب العارفین، ج1، ص 584 ؛ ماری شمیل، شكوه شمس، ص 60.

2 . ماری شمیل، شكوه شمس، ص 60.

3. زندگانی مولانا، ص 112.

4 . غزل شماره327 گزیده دیوان شمس. برای شأن غزل بنگرید به مناقب العارفین، ص590. منظور از بوعلی و بوالعلا در مقطع غزل، ابوعلی سینای فیلسوف و ابوالعلای معری شاعر است.

5 . مناقب، ص 591.

6 . زندگانی مولانا، ص 208.

7 . جامی، نفحات الانس، به نقل از زندگانی مولانا، ص 143.

8 . مناقب، ص 356. نیز ر. به ابن بی بی، ص 522، كه نوشته است : ترسا ترسنده باشد.

9 . افلاكی، مناقب، ص 482.

10 . پیشین، صفحات 3592.

11 . همان.

12 . مناقب، ص 594.

13 . زندگانی مولانا، ص 114.

14 . مناقب العارفین، ص 597.

15 . غزل شماره 118 گزیده دیوان شمس


منبع: روزنامه خراسان
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 12:13  توسط مهدی  | 

تیایشی زیبا (آلبوم یه دنیا : خواننده سروش : آهنگ سفر)

دلا امشب سفر دارم ....چه سودائي به سر دارم
حكايتهاي پر شرر دارم....چه بزمي با تو تا سحر دارم
به پرواز آسمان عشق....چه خوش رنگين بال و پر دارم
به صحراي بيكران عشق....سفرهاي پر خطر دارم
نمي ترسم از فتنه طوفان....دلي چون درياي خزردارم
به بي تابي قلب عاشق را....پيامي از شمس و قمر دارم
........................
دلا امشب سفر دارم ....چه سودائي به سر دارم
حكايتهاي پر شرر دارم....چه بزمي با تو تا سحر دارم
..........................
من امشب با خداي خود مناجاتي دگر دارم
نيايشها به درگاهش ازين شور و شرر دارم
ز لطف بيكران او تشكر ها كنم اما
شكايتها به درگاهش ز سوداي بشر دارم
..........................
نمي ترسم از فتنه طوفان....دلي چون درياي خزردارم
به بي تابي قلب عاشق را....پيامي از شمس و قمر دارم
............................
دلا امشب سفر دارم ....چه سودائي به سر دارم
حكايتهاي پر شرر دارم....چه بزمي با تو تا سحر دارم
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 15:5  توسط مهدی  | 

ادامه 10 درس برای بهتر زیستن

 

درس سوم:

من خیلی خوشحال بودم… من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بودیم… والدینم خیلی کمکم کردند… دوستانم خیلی تشویقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده ای بود… قط یه چیز من رو یه کم نگران می کرد و اون هم خواهر نامزدم بود…  اون دختر باحال ، زیبا و جذابی بود که گاهی اوقات بی پروا با من شوخی های ناجوری می کرد و باعث می شد که من احساس راحتی نداشته باشم… یه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم خونه شون برای انتخاب مدعوین عروسی…سوار ماشینم شدم و وقتی رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت: اگه همین الان 800 دلار به من بدی بعدش حاضرم با تو …………….! من شوکه شده بودم و نمی تونستم حرف بزنم… اون گفت: من میرم توی اتاق خواب و اگه تو مایل به این کار هستی بیا پیشم… وقتی که داشت از پله ها بالا می رفت من بهش خیره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقیقه ایستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم… یهو با چهرهء نامزدم و چشمهای اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم! پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بیرون اومدی… ما خیلی خوشحالیم که چنین دامادی داریم… ما هیچکس بهتر از تو نمی تونستیم برای دخترمون پیدا کنیم… به خانوادهء ما خوش اومدی

نتیجهء اخلاقی درس سوم: همیشه کیف پولتون رو توی داشبورد ماشینتون بذارید

 

درس چهارم:

یه مرد 80 ساله میره پیش دکترش برای چک آپ. دکتر ازش در مورد وضعیت فعلیش می پرسه و پیرمرد با غرور جواب میده:


هیچوقت به این خوبی نبودم. تازگیا با یه دختر 20 ساله ازدواج کردم و حالا باردار شده و کم کم داره موقع زایمانش میرسه. نظرت چیه دکتر؟

دکتر چند لحظه فکر میکنه و میگه: خب… بذار یه داستان برات تعریف کنم. من یه نفر رو می شناسم که شکارچی ماهریه. اون هیچوقت تابستونا رو برای شکار کردن از دست نمیده. یه روز که می خواسته بره شکار از بس عجله داشته اشتباهی چترش رو به جای تفنگش بر میداره و میره توی جنگل. همینطور که میرفته جلو یهو از پشت درختها یه پلنگ وحشی ظاهر میشه و میاد به طرفش. شکارچی چتر رو می گیره به طرف پلنگ و نشونه می گیره و ….. بنگ! پلنگ کشته میشه و میفته روی زمین!

پیرمرد با حیرت میگه: این امکان نداره! حتما” یه نفر دیگه پلنگ رو با تیر زده!

دکتر یه لبخند میزنه و میگه: دقیقا” منظور منم همین بود!

 

نتیجهء اخلاقی درس چهارم: هیچوقت در مورد چیزی که مطمئن نیستی نتیجهء کار خودته ادعا نداشته نباش!

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 12:34  توسط مهدی  | 

10 درس برای بهتر زیستن

درس اول

یه شب خانم خونه اصلا” به خونه بر نمیگرده و تا صبح پیداش نمیشه! صبح بر میگرده خونه و به شوهرش میگه که دیشب مجبور شده خونهء یکی از دوستهای صمیمیش (مونث) بمونه. شوهر بر میداره به 10 تا از صمیمی ترین دوستهای زنش زنگ میزنه ولی هیچکدومشون حرف خانم خونه رو تایید نمیکنن!http://qsmile.com/qsimages/246.gif

یه شب آقای خونه تا صبح برنمیگرده خونه. صبح وقتی میاد به زنش میگه که دیشب مجبور شده خونهء یکی از دوستهای صمیمیش (مذکر) بمونه. خانم خونه بر میداره به 10 تا از صمیمی ترین دوستهای شوهرش زنگ میزنه. 10 تاشون تایید میکنن که آقا تمام شب رو خونهء اونا مونده!! 4 تای دیگه حتی میگن که آقا هنوزم خونهء اونا پیش اوناست.http://qsmile.com/qsimages/229.gif

نتیجهء اخلاقی از درس اول: یادتون باشه که مردها دوستهای بهتری هستند...

 

درس دوم

فرشته ها (آقایون) دروغ نمیگن...

 هر وقت یه فرشته دروغ میگه به خاطر یه دلیل شرافتمندانه و مفیده...

 

روزی، وقتی هیزم شکنی مشغول قطع کردن یه شاخه درخت بالای رودخونه بود ،تبرش افتاد تو رودخونه وقتی در حال گریه کردن بود یه فرشته اومد و ازش پرسید: چرا گریه می کنی؟

 

هیزم شکن گفت که تبرم توی رودخونه افتاده. فرشته رفت و با یه تبر طلایی برگشت.

 

" آیا این تبر توست؟" هیزم شکن جواب داد: " نه

 

فرشته دوباره به زیر آب رفت و این بار با یه تبر نقره ای برگشت و پرسید که آیا این تبر توست؟ دوباره، هیزم شکن جواب داد : نه

 

فرشته باز هم به زیر آب رفت و این بار با یه تبر آهنی برگشت و پرسید آیا این تبر توست؟

 

جواب داد: آره. فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هر سه تبر را به او داد و هیزم شکن خوشحال روانه خونه شد...

یه روز وقتی هیزم شکن داشت با زنش کنار رودخونه راه می رفت زنش افتاد توی آب.(هههههههههههههههه!!!)http://qsmile.com/qsimages/242.gif

هیزم شکن داشت گریه می کرد که فرشته باز هم اومد و پرسید که چرا گریه می کنی؟

اوه فرشته، زنم افتاده توی آب ...فرشته رفت زیر آب و با جنیفر لوپز برگشت و پرسید : زنت اینه؟

 آره "  " هیزم شکن فریاد زد

فرشته عصبانی شد. " تو تقلب کردی، این نامردیه"  

هیزم شکن جواب داد : اوه، فرشته من منو ببخش. سوء تفاهم شده. میدوونی، اگه به

جنیفر لوپز " نه" میگفتم تو میرفتی و با کاترین زتاجونز می اومدی. و باز هم اگه به

کاترین زتاجونز "نه" میگفتم تو میرفتی و با زن خودم می اومدی و من هم میگفتم

آره . اونوقت تو هر سه تا رو به من می دادی اما فرشته، من یه آدم فقیرم و توانایی

نگهداری سه تا زن رو ندارم، و به همین دلیل بود که این بار گفتم آره...

نکته اخلاقی درس دوم: اینه که هر وقت یه مرد دروغ میگه به خاطر یه دلیل شرافتمندانه و مفیده!!!

....

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 12:48  توسط مهدی  | 

تقدیم به تو که میدانم اینجا میایی

کس به حالم ز غمت چاره بجز غم نکند
و قسم خورد که يک لحظه رهايم نکند

سيل اشکم اگر از غصه تو دود نبود
پيش ازاين ترسم از آن بود كه غرقم نكند

عاقبت قدر بزرگي مرا مي فهمي
مهر بي حدم اگر قدر مرا كم نكند

زخم كاري تر از آن است كه درمان يابد
لطف بيهوده مكن فايده مرهم نكند

بيم جان دارم از آن تير و کمانت بخدا
چشم خود دور نگه دار هلاكم نكند

خوب داني چه كني تندي و نرمي توآم
تا كه صيدت نرهد تا ز درت رم نكند

روي بازوي يكي رند بلاكش خواندم
مرد ره در ره دلدار كمر خم نكند

اي خوش آن عاشق واله كه دمادم مي گفت
بارالاها سببي ساز جفا كم نكند

عهد كردم كه دگر از سر كويت بروم
اگر‌آن جذبه چشمان تو ماتم نكند

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 17:5  توسط مهدی  | 


گــر مــن ز مي مغانه مـستم هستم
گر کافر و گبر و بت پرستم هستم
هر طايفه اي بمن گــمـاني دارد
من زان خودم چنان که هستم هستم


من بي مي ناب زيستن نتوانم
بي باده کشيد بار تن نتوانم
من بنده ي آن دمم که ساقي گويد
يک جام دگر بگير و من نتوانم


اين کوزه چو من عاشق زاري بود است
در بند سر زلف نگاري بود است
وين دسته که بر گردن او مي بيني
دستي است که بر گردن ياري بود است

رباعيات حکيم عمرابن خيام

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 16:48  توسط مهدی  | 

غذای جسمانی

در غذاى جسم سختگيرند اما...

 امام حسن(عليه السلام) مى فرمايد:

عَجِبْتُ لِمَنْ يَتَفَكَّرُ فى مَأْكُولِه كَيْفَ لا يَتَفَكَّرُ فى مَعْقُولِهِ، فَيُجَنِّبُ بَطْنَهُ ما يُؤْذيهِ وَيُودِعُ صَدْرَهُ ما يُرْدِيهِ(1)

ترجمه

عجب دارم از آنها كه به غذاى جسم خود مى انديشند; امّا به غذاى روح خود نمى انديشند، خوراك ناراحت كننده از شكم دور مى دارند; امّا قلب خود را با مطالب هلاكت زا آكنده مى كنند.

 

شرح كوتاه

همان طور كه پيشواى بزرگ ما فرموده مردم معمولا در غذاى جسمانى خود سختگيرند جز در پرتو نور چراغ دست به سفره نمى برند، و جز با چشم باز لقمه بر نمى گيرند، از غذاهاى مشكوك مى پرهيزند، و بعضى هزار گونه نكات بهداشتى را در تغذيه جسم رعايت مى كنند.

امّا در غذاى جان، با چشم بسته، در لابه لاى ظلمت هاى بى خبرى، هرگونه غذاى فكرى مشكوكى را در درون جان خود مى ريزند، گفتار دوستان نامناسب، مطبوعات بدآموز، تبليغات مشكوك يا مسموم همه را به آسانى مى پذيرند و اين جاى بسيار شگفتى است.

 سفينة البحار

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 11:28  توسط مهدی  | 

آزمون استخدام

يك شركت بزرگ قصد استخدام يك نفر را داشت. بدين منظور آزموني برگزار كرد كه يك پرسش داشت. پرسش اين بود:
شما در يك شب طوفاني در حال رانندگي هستيد. از جلوي يك ايستگاه اتوبوس مي‌گذريد. سه نفر داخل ايستگاه منتظر اتوبوس هستند. يك پيرزن كه در حال مرگ است. يك پزشك كه قبلاً جان شما را نجات داده است. يك خانم/آقا كه در روياهايتان خيال ازدواج با او را داريد. شما مي‌توانيد تنها يكي از اين سه نفر را سوار كنيد. كدام را انتخاب خواهيد كرد؟ دليل خود را شرح دهيد.
____________ _________ _______
پيش از اينكه ادامه حكايت را بخوانيد شما نيز كمي فكر كنيد.
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
____________ _________ _______
قاعدتاً اين آزمون نمي‌تواند نوعي تست شخصيت باشد زيرا هر پاسخي دليل خودش را دارد.
پيرزن در حال مرگ است، شما بايد ابتدا او را نجات دهيد. هر چند او خيلي پير است و به هر حال خواهد مرد.
شما بايد پزشك را سوار كنيد. زيرا قبلاً جان شما را نجات داده است و اين فرصتي است كه مي‌توانيد جبران كنيد. اما شايد هم بتوانيد بعداً جبران كنيد.
شما بايد شخص مورد علاقه‌تان را سوار كنيد زيرا اگر اين فرصت را از دست دهيد ممكن است هرگز قادر نباشيد مثل او را پيدا كنيد.
از دويست نفري كه در اين آزمون شركت كردند، شخصي كه استخدام شد دليلي براي پاسخ خود نداد. او نوشته بود:
سوئيچ ماشين را به پزشك مي‌دهم تا پيرزن را به بيمارستان برساند و خودم به همراه همسر روياهايم منتظر اتوبوس مي‌مانيم.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 18:25  توسط مهدی  | 

نماز برتر است یا جهاد

 در «جواهر العدديه» آمده است كه: عمر هميشه با رسول خدا (ص) منازعه داشت كه نماز چگونه بهتر از جهاد است، با اينكه در جهاد، انسان از جان و مال و فرزند مي‌گذرد؟ پيامبر (ص) در جواب عمر فرمود: «هر كس در جهاد كشته شود، يك مرتبه كشته شده و به بهشت مي رود، اما براي اينكه نماز قبول شود بايد هميشه با اخلاص و حضور قلب مجاهدت كرد.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 17:44  توسط مهدی  |